آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 17فروردین93(خاطرات نوروز)

با سلام و تبریک سال جدید و بهترین آرزوها برای دوستان خوبم.اندر روایات تعطیلات نوروز... تعطیلات امسال برخلاف سالهای قبل بیشتر در تهران و در خانه خودمان گذشت. که البته یه سفر 4روزه به خانه پدر جان بنده داشتیم. در اون چهار روز هم یک روز رو رفتیم ساحل و دخترمان هم کمی شن بازی فرمودند. باقی تعطیلات را در تهران سپری کردیم و به پارک گردی و بازی برای آویسا خانوم. که متعاقباً عکس هاش رو براتون میزارم. امروز کمی بی حوصله ام و توان نوشتاری ندارم در فرصتی نزدیک برمی گردم... ...
17 فروردين 1393

یکشنبه 25اسفند92

                 سلام به همه دوستان. میدونم همه تون درگیر کارهای پایان سال هستید. واقعاً خسته نباشید. ما هم کارهای خانه مان در پایان هفته پیش به اتمام رسید. روز جمعه هم کمی خرید کردیم. البته این اولین سالی است که این موقع سال خرید رفتیم. دخترم از روز چهارشنبه که از مهد گرفتم کمی مریض احوال بود. مجبور شدم  بردمش دکتر و باز شروع یه دوره آنتی بیو تیک. امروز هم قراره تو مهدشون عکاس بیاد. صبح لباساش رو پوشوندم و تحویل خاله هاش دادم. نمی دونی چه نازی می کرد برای عید آویسا فقط تونستم یه تونیک بخرم. بقیه به دلم نمی نشست.قراره زن دایی هم برایش ...
25 اسفند 1392

شنبه17اسفند92

                               ب ا سلام به همه دوستان و گل خودم. القصه... روز چهارشنبه گذشته در مهد کودک فرشتگان جشن پایان سالی برای اولیای محترم یعنی ما گرفتند. قرار بود گروه سرود دخترمان بخشی از برنامه آنها باشد. دو وظیفه خطیر به بنده محول شد. یکی آنکه خاله مهدشان گفتند که آویساخانوم در هنگام اجرا حرکات موزون می فرمایند و ما از شب قبل با ایشان کار کنیم تا کمی جدی تر برنامه برگزار کنند و گفتند که اگر اینگونه نباشد و تمرکز ایشان کم باشد در صحنه حاضر نمی شوند(البته کاش ...
17 اسفند 1392

سه شنبه13اسفند92

                                       دیروز به خاطر اینکه حالم خوش نبود و سیستم درونی م هم بهم ریخته مرخصی ساعتی فرمودیم و رفتیم دنبال دخترمان و به منزل رجعت فرمودیم در میان التماس و درخواست های بنده که عزیزم! کمی آرام گیر تا بنده کمی بخوابم شاید حالم بهبودی نسبی پیدا کنه و باز در این بین 10دقیقه و فقط 10 دقیقه از این دنیا فارغ شدیم ناگهان با صدای دختر از جا پریدیم . که چی؟" مامانی! چرا عروسکم رو کردم تو آب مثل اونی که تو تلویزیونه نمیشه؟...
13 اسفند 1392

شنبه3اسفند92(شیرین زبانی های گلم)

                                       با سلام به تمام دوستان و عزیزان خودم و به  گلکم که صبح وقتی تحویل مهدش  دادم در خواب ناز بود. چون ایشان هم دیشب دیر خوابیدند و هم تا صبح چند پیام بازگانی اومدند نگذاشتند ما بخوابیم. دیروز برای پاره ای از خرید های خانه به سه راه پرتوی محترم رفتیم و اندکی خرید کردیم. آویسا خانوم هم طبق معمول تا مغازه ای می بینند شروع می کنند به دست زدن. دیروز تا رفتیم تو مغازه به ذوق گفت:مامانی! ببین چقدر ...
3 اسفند 1392

سه شنبه29بهمن92(تولد آویسا با باباجون اینا)

                                              بعد بالا و پایین رفتن های بسیار که تولد برای آویسا نگرفتیم و اطرافیان و دوستان درصدد دادن کادو بودند و اول پیشنهاد شد به خاطر بی حالی من کیکی بخریم و خونه باباجون قاسم بگیریم و بعداً چون قول تولد به دخترم رو داده بودم دچار عذاب وجدان شدم لذا بر آن شدیم که خونه خودمان با تأخیر دوماهه هر چند بسیار با سختی فراوان شام درست کردم و البته خاله شهناز در پاره ...
29 بهمن 1392

23بهمن92(شیرین زبونی های دخترم)

                                                    سلام به دخترکم. که امروز با لب خندون بیدار شد و با لب خندون رفت کلاسش و مامانش هم شارژ اومد اداره. اداره مامانی هر سال موقع کنکور تعطیله اما امسال این طوری نشد و گفتند: می تونید مرخصی بگیرید. و ما هم چون مرخصی لازمیم و دیدیم حالمان بد نیست تشریف آوردیم اداره. البته اینجا خبری نیست و پرنده ای پر نمیزنه و بنده بعد از کامنت گذاری به کار...
23 بهمن 1392

یکشنبه20بهمن 92(زمستانی که میگذرد...)

                                     داخل ماشین در حالی که برف پاک کن جلوی ماشین رو زده بودم با دستمال بخار شیشه رو از داخل تمیز میکردم ، صدای اعتراض آویسا بلند شد که چی:"مامانی! مامان نسرین! مال منم رو بزن"منم که نفهمیدم چی داره میگه رو بهش کردم و گفتم: چی مادر؟ بعد با صدای بلندتر در حالی که داشت شیشه عقب رو نشون میداد دوباره گفت:میگم شیشه منم رو هم بزن تمیز شه.منو بگی اندکی بعد از حرکت کردن از اداره."دخترم لطفاً بشین رو صندلی من عقب ماشین رو...
20 بهمن 1392

چهارشنبه16بهمن(اندر احوالات ما و روزای برفی)

                                    سلام قشنگم.دوستت دارم.امروز صبح وقتی رسیدم دم مهد هیچ کسی اون اطراف نبود.اونقدر که فکر کردم دانشگاه تعطیله بعد از اینکه برخی کارکنان رو دیدم که لنگ لنگان به سوی ادارات رهسپارند امیدوار شدم بعد گفتم :شاید مهد تعطیله بعد از اس ام اس بازی و زنگ زدن دیدم خاله رویا که از ته خیابون برفی اداره  لنگ لنگان داره میاد. القصه رفتیم تو مهد و البته جز چند تا از بچه ها کسی نیومد.منم با ناراحتی اینکه تنهایی و همبازیهات نبودند گذاشتمت ا...
16 بهمن 1392